ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی  

 هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانیکه هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانیگشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند استخدا را یک نفس بنشین گره بگشا ز پیشانیچراغ افروز چشم ما نسیم زلف جانان استمباد این جمع را یا رب غم از باد پریشانیملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیستبکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

ادامه مطلب  

 

کجا سفر رفتی؟ که بی خبر رفتی؟ اشکم را چرا ندیدی؟ از من دل چرا بریدی؟
پا از من چرا کشیدی؟ که پیش چشمم ره دگر رفتی؟ بیا به بالینم که جان مسکینم تاب غم دگر ندارد جز بر تو نظر ندارد
جان بی تو ثمر ندارد مگر چه کردم که بی خبر رفتی چه قصه ها که از وفا گفتی با من
تو بی محبتی کنون جانا یا من تو چون آن شرر به خدا خبر ز خدا نداری
رودا آتش از سر آن سرا که تو پا گذاری سوز دلم را تو ندانی آتش جانم ننشانی
با غمت در آمیزم از بلا نپرهیزم پیش از آن برم بنشین کز میان

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1