مولانا / جانا قبول گردان این جست و جوی ما را  

جانا قبول گردان این جست و جوی ما رابنده و مرید عشقیم برگیر موی ما رابی ساغر و پیاله درده میی چو لالهتا گل سجود آرد سیمای روی ما رامخمور و مست گردان امروز چشم ما رارشک بهشت گردان امروز کوی ما راما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر رااز ما رسد سعادت یار و عدوی ما را

ادامه مطلب  

خوشم می دار  

 
گفته بودم که این شعرو دوس دارم:

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو


شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو


دمی تو شربت وصلم نداده‌ای جانا

همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو


اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دو پایم از دو جهان نیز درکشم بی تو


پیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دار

جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
 
عکس فرستاده:
 
داده مصراع اولش رو درشت نوشتن. که قالب بزنه و سفالیشو درست کنه

ادامه مطلب  

الهام از الهام  

گاهی دلم برای توم تنگ می‌شود، گاهی به قسمت ازلم جنگ می‌شود. گاهی به یاد پاکی باران الفتت، آیینه‌ام زدوده ز هر زنگ می‌شود. راه من و ره تو به یک جاده می‌برد، سازی بزن، که نغمه هماهنگ می‌شود. با وصلت لبان چو گل پاک و نازکت، لبهای من به خون لبت رنگ می‌شود. در لابلای شیب و فراز دو گیسوت، آهوی شوق من ز دو پا لنگ می‌شود. چون گرم سوی من نگری از کمال لطف، مجرای قلب من تپش گنگ می‌شود. چون گفتمان ترک من آغاز می‌کنی، قلبم گرفته از شکن سنگ می‌شود.

ادامه مطلب  

دلم برایت لک زده است جانا  

دراین مدتی که نبودم؛برایت هنوزهم مینوشتم
میبینی نمیتوانم دست از نوشتن بردارم
نمیتوانم دست از سرت بردارم!
اینجا نبود ولی کانال تک نفره ی من که بود..
تونبودی(بازهم) ولی احساس ناب من که بود..
میدانی‌جانم؟توباتمامِ نبودنت؛تمامِ بودن منی
تو با تمام کمُ کاستی هایت؛جبران تمام کمبود های منی
آخرمیدانی؟میدانم که میآیی..
میدانم که همینقدر دوستم داری که دوستت دارم..
بیا قول بده
زودتر بیآیی..
زودتر از زودتر از زود..
این چشم؛خیره به در
و این این تن؛تکیه د

ادامه مطلب  

هیهات از این خیال محالت که در سرست  

از هر چه می‌رود سخن دوست خوشترست پیغام آشنا نفس روح پرورست هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای من در میان جمع و دلم جای دیگرست شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر چون هست اگر چراغ نباشد منورست ابنای روزگار به صحرا روند و باغ صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق درمانده‌ام هنوز که نزلی محقرست کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان بازآمدی که دیده مشتاق بر درست جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی وین دم که می‌زنم ز غمت دود مجمرست شب‌ها

ادامه مطلب  

باغ امید  

در بهــاران باغ امیــدم ، شـکوفا می شـود   شاخه ی امید من گل می کند، وا می شودجویی از آب حیـات در باغ جـاری می کنـم    بـاغ پرباری ، دوباره سبــز و احیـا می شـودعطــر ناب زندگـی در بوستـان پر می کشـد   رهگــذر، حیرت زده ، مات تماشـا می شـوددلربا و چشم گیر از چشمه ی آب و گلاب   همچنــان اشعــار ایلـم سبز و پویا می شودمحفــل انس است جانا گام بر چشمــم بنه   زان کـه چشمــانم به دیـدار تو بینـا می شودنیستی شاعر"رضایی" دم مزن از شاعری   عاقبت مشش

ادامه مطلب  

قسمتی از غزل بسیار عالی و زیبای شاعر: سنایی غزنوی  

در عشق نمی دانم درمان دل خویش
خواهم که کنم صبر ولی دست رسم نیست
 
خواهم که به شادی نفسی با تو بر آرم
از تنگ دلی جانا جای نفسم نیست
 
هر شب به سرکوی توآیم متواری
با بدرقه ی عشق تو بیم عسسم نیست
 
*********
چون من در این دیار
هزاران غریب است
یارب ...
مددی کن دل ما خسته دلان را ...

ادامه مطلب  

 

تو گل سر سبد باغ جهانی مادرمن فدایت که سراپا همه جانی مادر
جان نمایند فدای تو از آن خلق جهانکه به تایید جهان، جان جهانی مادر
جز خدا با همه خلقت چو بسنجند تو راباز ببینند که تو بهتر از آنی مادر
 
جانا تو را همیشه به دنیا قرار نیستدل خوش مدار زان که بر او اعتبار نیست
 
صدها هزار یار گرفت و رها نموداز این عجوزه مهر و وفا انتظار نیست
 
چون کوفت کاروان اجل کوس الرحیلما را به قدر نیم جوی اختیار نیست
 
گر شرق و غرب را همه فرمانروا شویهنگام مرگ بهر تو

ادامه مطلب  

مرسی که هستی عشق جانممم  

در لعل لبت گر چه حیات دو جهان است
حسن تو سراپا بخدا آفت جان است
جانا ! چه کنم پیش تو اظهار محبت
چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است
 
 
خدایااااااااااااااا شکرت که عشقمو دارم
خدایا روزی هزاربار شکرت که آقا سعیدم بهم پیام داد
حوشبختی یعنی داشتن عشقم
خوشبختی یعنی یه آقا سعید که آرامش زندگیمه
مرسی که هستی زندگی جانم
 
 
 

ادامه مطلب  

امیر بی گزند  

 

عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی

عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی


عجب لطف بهاری تو، عجب میر شکاری تو

دران غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه می‌خوانی؟


عجب حلوای قندی تو، امیر بی‌گزندی تو

عجب ماه بلندی تو، که گردون را بگردانی


عجبتر از عجایبها، خبیر از جمله غایبها

امان اندر نواییها، به تدبیر، و دوا دانی


ز حد بیرون به شیرینی، چو عقل کل بره بینی

ز بی‌خشمی و بی‌کینی، به غفران خدا مانی


زهی حسن خدایانه، چراغ و شمع هر خانه

زهی است

ادامه مطلب  

آراز محمد 1312-1352  

 شاعری
از چهره های شاخص شعر و ادب ترکمن در دوره نظام شاهنشاهی است. در واقع می توان گفت
که چهره ای است که در آن دوره با رباعیهای نو خود گام جدیدی در وادی شعر ترکمن
صحرا برداشته است. این گام نو را می توان در تصاویر ناب و تازه، زبان نو و متناسب
با زمان امروزی ترکمن و حرفهای تازه اش احساس و ادراک کرد. اراز محمد شاعری زبان
شعر نوین را شناخته و برخلاف بسیاری از شعرای همعصر خود که نتوانسته اند قفس سبک و
محتوی شعر کلاسیک را بشکنند، در اشعار وی شاعری با چ

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1