يک قطره عشق  

بربام جهان عشق که باریدیک قطره درون غزلم ریخترست از من و این جام تهی؛ دلبرشاخه محراب تو آویخت من آه شدم در گذرخاکدل رفت به افلاکبین من ودل خاطره ای بودزیبا وطربناک آن خاک طربخیز شبی سردیک قطره غزل بر تنش افتادآدم شد وحوا شد ویوسفپیراهن خود را به زمین داد روزی خبری شاید از آنسوبا خود ببرد کبوتر عشقآن لحظه رقصان غزل را.....

ادامه مطلب  

يک قطره عشق  

بربام جهان عشق که باریدیک قطره درون غزلم ریخترست از من و این جام تهی؛ دلبرشاخه محراب تو آویخت من آه شدم در گذرخاکدل رفت به افلاکبین من ودل خاطره ای بودزیبا وطربناک آن خاک طربخیز شبی سردیک قطره غزل بر تنش افتادآدم شد وحوا شد ویوسفپیراهن خود را به زمین داد روزی خبری شاید از آنسوبا خود ببرد کبوتر عشقآن لحظه رقصان غزل را.....

ادامه مطلب  

يک قطره عشق  

بربام جهان عشق که باریدیک قطره درون غزلم ریخترست از من و این جام تهی؛ دلبرشاخه محراب تو آویخت من آه شدم در گذرخاکدل رفت به افلاکبین من ودل خاطره ای بودزیبا وطربناک آن خاک طربخیز شبی سردیک قطره غزل بر تنش افتادآدم شد وحوا شد ویوسفپیراهن خود را به زمین داد روزی خبری شاید از آنسوبا خود ببرد کبوتر عشقآن لحظه رقصان غزل را.....

ادامه مطلب  

يک قطره عشق  

بربام جهان عشق که باریدیک قطره درون غزلم ریخترست از من و این جام تهی؛ دلبرشاخه محراب تو آویخت من آه شدم در گذرخاکدل رفت به افلاکبین من ودل خاطره ای بودزیبا وطربناک آن خاک طربخیز شبی سردیک قطره غزل بر تنش افتادآدم شد وحوا شد ویوسفپیراهن خود را به زمین داد روزی خبری شاید از آنسوبا خود ببرد کبوتر عشقآن لحظه رقصان غزل را.....

ادامه مطلب  

يک قطره عشق  

بربام جهان عشق که باریدیک قطره درون غزلم ریخترست از من و این جام تهی؛ دلبرشاخه محراب تو آویخت من آه شدم در گذرخاکدل رفت به افلاکبین من ودل خاطره ای بودزیبا وطربناک آن خاک طربخیز شبی سردیک قطره غزل بر تنش افتادآدم شد وحوا شد ویوسفپیراهن خود را به زمین داد روزی خبری شاید از آنسوبا خود ببرد کبوتر عشقآن لحظه رقصان غزل را.....

ادامه مطلب  

يک قطره عشق  

بربام جهان عشق که باریدیک قطره درون غزلم ریخترست از من و این جام تهی؛ دلبرشاخه محراب تو آویخت من آه شدم در گذرخاکدل رفت به افلاکبین من ودل خاطره ای بودزیبا وطربناک آن خاک طربخیز شبی سردیک قطره غزل بر تنش افتادآدم شد وحوا شد ویوسفپیراهن خود را به زمین داد روزی خبری شاید از آنسوبا خود ببرد کبوتر عشقآن لحظه رقصان غزل را.....

ادامه مطلب  

[بدون عنوان]  

هرشب قبل خواب مسیج میدم، حالش رو میپرسم، میگم که دارم میخوابم که اگه چیزی گفت و جواب ندادم نگران نشه یا بی ادبی نشده باشه در دیر جواب دادن؛ هر شب سرمسیج‌های آخر دیگه گیج گیجم، میرم که بعد مسیجش گوشی رو برندارم و نخونم و جواب ندم و در عوضش بخوابم، هرشب اما یکهو یاد آینده‌ای میافتم که شاید توش آرزوی جواب دادنش به مسیج‌هام رو داشته باشم، برای ادامه ندادن حتی به فکر و تصورش فوری گوشی رو برمیدارم جواب میدم و منتظر جواب میشینم... 

ادامه مطلب  

[بدون عنوان]  

هرشب قبل خواب مسیج میدم، حالش رو میپرسم، میگم که دارم میخوابم که اگه چیزی گفت و جواب ندادم نگران نشه یا بی ادبی نشده باشه در دیر جواب دادن؛ هر شب سرمسیج‌های آخر دیگه گیج گیجم، میرم که بعد مسیجش گوشی رو برندارم و نخونم و جواب ندم و در عوضش بخوابم، هرشب اما یکهو یاد آینده‌ای میافتم که شاید توش آرزوی جواب دادنش به مسیج‌هام رو داشته باشم، برای ادامه ندادن حتی به فکر و تصورش فوری گوشی رو برمیدارم جواب میدم و منتظر جواب میشینم... 

ادامه مطلب  

[بدون عنوان]  

هرشب قبل خواب مسیج میدم، حالش رو میپرسم، میگم که دارم میخوابم که اگه چیزی گفت و جواب ندادم نگران نشه یا بی ادبی نشده باشه در دیر جواب دادن؛ هر شب سرمسیج‌های آخر دیگه گیج گیجم، میرم که بعد مسیجش گوشی رو برندارم و نخونم و جواب ندم و در عوضش بخوابم، هرشب اما یکهو یاد آینده‌ای میافتم که شاید توش آرزوی جواب دادنش به مسیج‌هام رو داشته باشم، برای ادامه ندادن حتی به فکر و تصورش فوری گوشی رو برمیدارم جواب میدم و منتظر جواب میشینم... 

ادامه مطلب  

[بدون عنوان]  

هرشب قبل خواب مسیج میدم، حالش رو میپرسم، میگم که دارم میخوابم که اگه چیزی گفت و جواب ندادم نگران نشه یا بی ادبی نشده باشه در دیر جواب دادن؛ هر شب سرمسیج‌های آخر دیگه گیج گیجم، میرم که بعد مسیجش گوشی رو برندارم و نخونم و جواب ندم و در عوضش بخوابم، هرشب اما یکهو یاد آینده‌ای میافتم که شاید توش آرزوی جواب دادنش به مسیج‌هام رو داشته باشم، برای ادامه ندادن حتی به فکر و تصورش فوری گوشی رو برمیدارم جواب میدم و منتظر جواب میشینم... 

ادامه مطلب  

[بدون عنوان]  

هرشب قبل خواب مسیج میدم، حالش رو میپرسم، میگم که دارم میخوابم که اگه چیزی گفت و جواب ندادم نگران نشه یا بی ادبی نشده باشه در دیر جواب دادن؛ هر شب سرمسیج‌های آخر دیگه گیج گیجم، میرم که بعد مسیجش گوشی رو برندارم و نخونم و جواب ندم و در عوضش بخوابم، هرشب اما یکهو یاد آینده‌ای میافتم که شاید توش آرزوی جواب دادنش به مسیج‌هام رو داشته باشم، برای ادامه ندادن حتی به فکر و تصورش فوری گوشی رو برمیدارم جواب میدم و منتظر جواب میشینم... 

ادامه مطلب  

[بدون عنوان]  

هرشب قبل خواب مسیج میدم، حالش رو میپرسم، میگم که دارم میخوابم که اگه چیزی گفت و جواب ندادم نگران نشه یا بی ادبی نشده باشه در دیر جواب دادن؛ هر شب سرمسیج‌های آخر دیگه گیج گیجم، میرم که بعد مسیجش گوشی رو برندارم و نخونم و جواب ندم و در عوضش بخوابم، هرشب اما یکهو یاد آینده‌ای میافتم که شاید توش آرزوی جواب دادنش به مسیج‌هام رو داشته باشم، برای ادامه ندادن حتی به فکر و تصورش فوری گوشی رو برمیدارم جواب میدم و منتظر جواب میشینم... 

ادامه مطلب  

[بدون عنوان]  

هرشب قبل خواب مسیج میدم، حالش رو میپرسم، میگم که دارم میخوابم که اگه چیزی گفت و جواب ندادم نگران نشه یا بی ادبی نشده باشه در دیر جواب دادن؛ هر شب سرمسیج‌های آخر دیگه گیج گیجم، میرم که بعد مسیجش گوشی رو برندارم و نخونم و جواب ندم و در عوضش بخوابم، هرشب اما یکهو یاد آینده‌ای میافتم که شاید توش آرزوی جواب دادنش به مسیج‌هام رو داشته باشم، برای ادامه ندادن حتی به فکر و تصورش فوری گوشی رو برمیدارم جواب میدم و منتظر جواب میشینم... 

ادامه مطلب  

[بدون عنوان]  

هرشب قبل خواب مسیج میدم، حالش رو میپرسم، میگم که دارم میخوابم که اگه چیزی گفت و جواب ندادم نگران نشه یا بی ادبی نشده باشه در دیر جواب دادن؛ هر شب سرمسیج‌های آخر دیگه گیج گیجم، میرم که بعد مسیجش گوشی رو برندارم و نخونم و جواب ندم و در عوضش بخوابم، هرشب اما یکهو یاد آینده‌ای میافتم که شاید توش آرزوی جواب دادنش به مسیج‌هام رو داشته باشم، برای ادامه ندادن حتی به فکر و تصورش فوری گوشی رو برمیدارم جواب میدم و منتظر جواب میشینم... 

ادامه مطلب  

[بدون عنوان]  

هرشب قبل خواب مسیج میدم، حالش رو میپرسم، میگم که دارم میخوابم که اگه چیزی گفت و جواب ندادم نگران نشه یا بی ادبی نشده باشه در دیر جواب دادن؛ هر شب سرمسیج‌های آخر دیگه گیج گیجم، میرم که بعد مسیجش گوشی رو برندارم و نخونم و جواب ندم و در عوضش بخوابم، هرشب اما یکهو یاد آینده‌ای میافتم که شاید توش آرزوی جواب دادنش به مسیج‌هام رو داشته باشم، برای ادامه ندادن حتی به فکر و تصورش فوری گوشی رو برمیدارم جواب میدم و منتظر جواب میشینم... 

ادامه مطلب  

[بدون عنوان]  

هرشب قبل خواب مسیج میدم، حالش رو میپرسم، میگم که دارم میخوابم که اگه چیزی گفت و جواب ندادم نگران نشه یا بی ادبی نشده باشه در دیر جواب دادن؛ هر شب سرمسیج‌های آخر دیگه گیج گیجم، میرم که بعد مسیجش گوشی رو برندارم و نخونم و جواب ندم و در عوضش بخوابم، هرشب اما یکهو یاد آینده‌ای میافتم که شاید توش آرزوی جواب دادنش به مسیج‌هام رو داشته باشم، برای ادامه ندادن حتی به فکر و تصورش فوری گوشی رو برمیدارم جواب میدم و منتظر جواب میشینم... 

ادامه مطلب  

روزي به رنگ باران....  

تقدیم به همه کودکان گرفتار جنگ در جهان_تقدیم به همه کودکان جهانآن روز خواهدآمدروزی به رنگ بارانآن لحظه های سرشاراز شوق آبشاران فرزندم ای گل پاکپرواز کن بر افلاکبنشان بهار لبخندبرجای جای این خاک فرزند من بهاراندر راه این جهان استشب می رود پس از آنصبح است وآسمان است فرزندم ابر تیرهباران عشق داردهرلحظه آرزو کنبرقلب ما ببارد..... آرام کودک منآن روز خواهد آمد....

ادامه مطلب  

روزي به رنگ باران....  

تقدیم به همه کودکان گرفتار جنگ در جهان_تقدیم به همه کودکان جهانآن روز خواهدآمدروزی به رنگ بارانآن لحظه های سرشاراز شوق آبشاران فرزندم ای گل پاکپرواز کن بر افلاکبنشان بهار لبخندبرجای جای این خاک فرزند من بهاراندر راه این جهان استشب می رود پس از آنصبح است وآسمان است فرزندم ابر تیرهباران عشق داردهرلحظه آرزو کنبرقلب ما ببارد..... آرام کودک منآن روز خواهد آمد....

ادامه مطلب  

روزي به رنگ باران....  

تقدیم به همه کودکان گرفتار جنگ در جهان_تقدیم به همه کودکان جهانآن روز خواهدآمدروزی به رنگ بارانآن لحظه های سرشاراز شوق آبشاران فرزندم ای گل پاکپرواز کن بر افلاکبنشان بهار لبخندبرجای جای این خاک فرزند من بهاراندر راه این جهان استشب می رود پس از آنصبح است وآسمان است فرزندم ابر تیرهباران عشق داردهرلحظه آرزو کنبرقلب ما ببارد..... آرام کودک منآن روز خواهد آمد....

ادامه مطلب  

روزي به رنگ باران....  

تقدیم به همه کودکان گرفتار جنگ در جهان_تقدیم به همه کودکان جهانآن روز خواهدآمدروزی به رنگ بارانآن لحظه های سرشاراز شوق آبشاران فرزندم ای گل پاکپرواز کن بر افلاکبنشان بهار لبخندبرجای جای این خاک فرزند من بهاراندر راه این جهان استشب می رود پس از آنصبح است وآسمان است فرزندم ابر تیرهباران عشق داردهرلحظه آرزو کنبرقلب ما ببارد..... آرام کودک منآن روز خواهد آمد....

ادامه مطلب  

روزي به رنگ باران....  

تقدیم به همه کودکان گرفتار جنگ در جهان_تقدیم به همه کودکان جهانآن روز خواهدآمدروزی به رنگ بارانآن لحظه های سرشاراز شوق آبشاران فرزندم ای گل پاکپرواز کن بر افلاکبنشان بهار لبخندبرجای جای این خاک فرزند من بهاراندر راه این جهان استشب می رود پس از آنصبح است وآسمان است فرزندم ابر تیرهباران عشق داردهرلحظه آرزو کنبرقلب ما ببارد..... آرام کودک منآن روز خواهد آمد....

ادامه مطلب  

میدانم چه کنم  

باز در اعماق تاریکی خودم غوطه ورم
به غار عمیق و صخره ای فرو رفته ام
برای یافتن جواب
همه جا ساکت و آرام
اما پر از هیاهو
سکوت دانستن، اینجا فوران میکند
شرط رسیدن فقط طاقت و صبر
در این دیار است
دیگر ازین حس ناراحت نمیشوم
چون نتیجه اش جواب است جواب
۱۵:۱۱
چهارشنبه
۲۳ خرداد ۹۷

ادامه مطلب  

میدانم چه کنم  

باز در اعماق تاریکی خودم غوطه ورم
به غار عمیق و صخره ای فرو رفته ام
برای یافتن جواب
همه جا ساکت و آرام
اما پر از هیاهو
سکوت دانستن، اینجا فوران میکند
شرط رسیدن فقط طاقت و صبر
در این دیار است
دیگر ازین حس ناراحت نمیشوم
چون نتیجه اش جواب است جواب
۱۵:۱۱
چهارشنبه
۲۳ خرداد ۹۷

ادامه مطلب  

میدانم چه کنم  

باز در اعماق تاریکی خودم غوطه ورم
به غار عمیق و صخره ای فرو رفته ام
برای یافتن جواب
همه جا ساکت و آرام
اما پر از هیاهو
سکوت دانستن، اینجا فوران میکند
شرط رسیدن فقط طاقت و صبر
در این دیار است
دیگر ازین حس ناراحت نمیشوم
چون نتیجه اش جواب است جواب
۱۵:۱۱
چهارشنبه
۲۳ خرداد ۹۷

ادامه مطلب  

میدانم چه کنم  

باز در اعماق تاریکی خودم غوطه ورم
به غار عمیق و صخره ای فرو رفته ام
برای یافتن جواب
همه جا ساکت و آرام
اما پر از هیاهو
سکوت دانستن، اینجا فوران میکند
شرط رسیدن فقط طاقت و صبر
در این دیار است
دیگر ازین حس ناراحت نمیشوم
چون نتیجه اش جواب است جواب
۱۵:۱۱
چهارشنبه
۲۳ خرداد ۹۷

ادامه مطلب  

!  

خیلی وقت بود به استاد قبلیم که الان امریکاس ایمیل زده بودم و ازش سوال کرده بودماز طرفی  یک قاضی چینیم بابت سوالی که ازش کرده بودم جوابمو داده بود!ولی نمیدونم چرا ایمیلشون بعد ۲ ماه به من رسید!!!هعی میگفتم خدایا اینا ادمایی نبودن که جواب ایمیل ادم و ندن!!!‌حتی وقتی سرشون شلوغ بود نهایتا میگفتن سرمون شلوغه بعدا جواب میدیم نه اینکه کلا دو ماه بگذره کلا جواب ندن!خلاصه کلی ازشون عذرخواهی کردم که ایمیلشون و دیر دریافت کردم برا همین جواب ایمیلشون

ادامه مطلب  

!  

خیلی وقت بود به استاد قبلیم که الان امریکاس ایمیل زده بودم و ازش سوال کرده بودماز طرفی  یک قاضی چینیم بابت سوالی که ازش کرده بودم جوابمو داده بود!ولی نمیدونم چرا ایمیلشون بعد ۲ ماه به من رسید!!!هعی میگفتم خدایا اینا ادمایی نبودن که جواب ایمیل ادم و ندن!!!‌حتی وقتی سرشون شلوغ بود نهایتا میگفتن سرمون شلوغه بعدا جواب میدیم نه اینکه کلا دو ماه بگذره کلا جواب ندن!خلاصه کلی ازشون عذرخواهی کردم که ایمیلشون و دیر دریافت کردم برا همین جواب ایمیلشون

ادامه مطلب  

محیی الدین ابن عربی و علوم کیهانی  

کیهان شناسی محی الدین:1ـ محی‌الدین مانند ارسطو، افلاک را دارای
جان، حیات و اراده می‌داند، به همین جهت از اسم موصول «الّذی‌» استفاده
می‌کند که در ذوی‌العقول به کار می‌رود. و اگر آنها را فاقد حیات و اراده
می‌دانست باید «التی‌» را به کار می‌گرفت. [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

ادامه مطلب  

محیی الدین ابن عربی و علوم کیهانی  

کیهان شناسی محی الدین:1ـ محی‌الدین مانند ارسطو، افلاک را دارای
جان، حیات و اراده می‌داند، به همین جهت از اسم موصول «الّذی‌» استفاده
می‌کند که در ذوی‌العقول به کار می‌رود. و اگر آنها را فاقد حیات و اراده
می‌دانست باید «التی‌» را به کار می‌گرفت. [ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  

3.30  

توی کتابخونه محبوبم نشستم و به تنهایی عمیق سال ها بعد فکر میکنم...حرف زدن با نامهربان بی شک جواب فکرهام نیست...اما بدی ماجرا اینجاست که تنها جواب احتمالی که به ذهنم می رسه همینه....انگار باقی درها رو محکم بسته باشم و آخرین لکه ی نور باقیمونده همینه....پ.ن: میشه دری بگشایید؟...

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  >