سیوسومی (:  

عیدتون مبارک :)
..
خونه ی حاجی بابا یه جو سنگینی واسه من داره @_@
یجوریه که حس ميکني اونجا هیشکی تو رو آدم حساب نمیکنه :/
واس همینه ک زیاد دوس ندارم برم اونجا :(
اکثر وقتا تنهایی رو ترجیح میدم -_-
دیشب شب بارونی بود.. البته از آسمون بارون نمیومدا :)
کاش بشه سر عقل بیام :|
کاش میشد منم برم مشهد... هر وریو نگا ميکني، میبینی یکی داره میره مشهد..
 گرچه ک دو دلم :(
لایق وصل اماممونم نیستیم.. 
..
دعا کنیم برای هم به آرزوهامون برسیم :)

ادامه مطلب  

ناخوشایند..  

وقتی نظر خودت رو به حکم خدا ترجیح میدی و فکر ميکني اون چیزی که خودت فکر ميکني بیشتر به صلاحته تا اون چیزی که خدا گفته و بعضی چیزا باعث میشه از اون چیزی که خدا گفته بترسی و به سمتش نری.. باید آمادگی کلی اتفاق ناخوشایند رو داشته باشی..
یادش بخیر.. چه روزایی بود.. چقدر قشنگ بود.. چه حس خوبی داشت..
ولی گذشت.. بخاطر تصمیم غلط.. بخاطر ترس..
دوباره همون نا امیدی.. دوباره همون بی هدفی.. دوباره....

ادامه مطلب  

ناخوشایند..  

وقتی نظر خودت رو به حکم خدا ترجیح میدی و فکر ميکني اون چیزی که خودت فکر ميکني بیشتر به صلاحته تا اون چیزی که خدا گفته و بعضی چیزا باعث میشه از اون چیزی که خدا گفته بترسی و به سمتش نری.. باید آمادگی کلی اتفاق ناخوشایند رو داشته باشی..
یادش بخیر.. چه روزایی بود.. چقدر قشنگ بود.. چه حس خوبی داشت..
ولی گذشت.. بخاطر تصمیم غلط.. بخاطر ترس..
دوباره همون نا امیدی.. دوباره همون بی هدفی.. دوباره....

ادامه مطلب  

نشانه ها  

نمیدونم برای شما هم پیش اومده یا نه، اما یه وقتایی پیش میاد که تو تصمیم گیری شک ميکني، یا یه تصمیمی گرفتی و بعد از مدتی تو اینکه تصمیمت درست بوده یا غلط شک ميکني. تو بعضی از این مواقع انگار یه نیرویی یه نشونه هایی نشونت میده. یه حرفی از یکی میشنوی، یا یه کاری از یکی میبینی و میگی نه پسر، همین تصمیمی که گرفتی عالیه، همین فرمون برو جلو، شک نکن.
اینجور مواقع باید گفت خدایا دمت گرم!

ادامه مطلب  

امروز صبح  

یه روز صبح هم هست که حس ميکني از هیچکس دلخور نیستی. همه رو دوست داری. موقع پیاده روی قبل از طلوع صبح روی پل هوایی وسط بزرگراه می ایستی و بوسه هاتو پر میدی تو هوا، به نیت شفای هرکسی که بی بوسه مونده این ور اون ور دنیا. می ایستی و طلوع خورشیدو نگاه ميکني و عین آدمهای توی فیلمها یه لبخند کج قشنگی هم روی لبته. از این صبح ها هم هست. صبح هایی که دلت گرمه، نه از بودن کسی، صبح هایی که جهان خلاصه میشه در نگاه کردن به دو کبوتر عاشق، روی درخت کنار بزرگراه. ب

ادامه مطلب  

امروز صبح  

یه روز صبح هم هست که حس ميکني از هیچکس دلخور نیستی. همه رو دوست داری. موقع پیاده روی قبل از طلوع صبح روی پل هوایی وسط بزرگراه می ایستی و بوسه هاتو پر میدی تو هوا، به نیت شفای هرکسی که بی بوسه مونده این ور اون ور دنیا. می ایستی و طلوع خورشیدو نگاه ميکني و عین آدمهای توی فیلمها یه لبخند کج قشنگی هم روی لبته. از این صبح ها هم هست. صبح هایی که دلت گرمه، نه از بودن کسی، صبح هایی که جهان خلاصه میشه در نگاه کردن به دو کبوتر عاشق، روی درخت کنار بزرگراه. ب

ادامه مطلب  

امروز صبح  

یه روز صبح هم هست که حس ميکني از هیچکس دلخور نیستی. همه رو دوست داری. موقع پیاده روی قبل از طلوع صبح روی پل هوایی وسط بزرگراه می ایستی و بوسه هاتو پر میدی تو هوا، به نیت شفای هرکسی که بی بوسه مونده این ور اون ور دنیا. می ایستی و طلوع خورشیدو نگاه ميکني و عین آدمهای توی فیلمها یه لبخند کج قشنگی هم روی لبته. از این صبح ها هم هست. صبح هایی که دلت گرمه، نه از بودن کسی، صبح هایی که جهان خلاصه میشه در نگاه کردن به دو کبوتر عاشق، روی درخت کنار بزرگراه. ب

ادامه مطلب  

امروز صبح  

یه روز صبح هم هست که حس ميکني از هیچکس دلخور نیستی. همه رو دوست داری. موقع پیاده روی قبل از طلوع صبح روی پل هوایی وسط بزرگراه می ایستی و بوسه هاتو پر میدی تو هوا، به نیت شفای هرکسی که بی بوسه مونده این ور اون ور دنیا. می ایستی و طلوع خورشیدو نگاه ميکني و عین آدمهای توی فیلمها یه لبخند کج قشنگی هم روی لبته. از این صبح ها هم هست. صبح هایی که دلت گرمه، نه از بودن کسی، صبح هایی که جهان خلاصه میشه در نگاه کردن به دو کبوتر عاشق، روی درخت کنار بزرگراه. ب

ادامه مطلب  

مرا تو بی سببی نیستی ...  

“مراتو بی سببی نیستیبه راستیصلت کدام قصیده ای ای غزل؟ستاره باران ِ‌کدام سلامیبه آفتاباز دریچه ی تاریک؟کلام از نگاه تو شکل می بنددخوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی!پس ِ پشت ِ‌مردمکان ات فریاد کدام زندانی ست که آزادی را به لبان برآماسیده گل سرخی پرتاب می کند؟ورنهاین ستاره بازیحاشا چیزی بدهکار آفتاب نیست.نگاه از صدای تو ایمن می شودچه مومنانه نام مرا آواز ميکني!و دل اتکبوتر ِ آشتی ست،درخون تپیدهبه بام ِ‌تلخ.با این همه&nb

ادامه مطلب  

نشانه های کوچک  

گاهی اوقات توی زندگی پیش میاد که وقتی داری یه مسیرو میری یه نشونه های خوبی میبینی که فکر ميکني حتما راهت درسته پس ، ولی زمان که بگذره میفهمی که اون نشونه ها صرفا دلخوشی هایی بودن تا تو به راه اشتباهت ادامه بدی و دلخوش باشی به هیچ۰۰۰
میفهمی چی میگم؟؟!!!

ادامه مطلب  

مشهد  

حرمش حال و هوای دیگه ای دارد حالت هم اگر خراب باشد  و همه ی خرابه های دنیا سرت آوار شود باز حال و هوایش عالیست یک مسکن هست تا وقتی ک در حرم نفس میکشی تکه تکه ی بدنت حتی سلول هایت میفهمند ک نباید زجر بکشند نباید حرفی از درد بزنند باید بفهمند ک در بهشتند و حالشان توپ باشد وقتی قدم از قدم برمیداری تا به جای مورد نظر برای خواندن زیارت نامه باشی انگار فرشته ها زیر پایت گلاب میپاشند چقدر حس خوبیست وقتی خودت را میان همهمه ی صدای صلوات های زائران گم میک

ادامه مطلب  

سیو یکمِ اوت  

میگه لباساتو بپوش شام رو میریم بیرون. میگم من اصن گشنه م نیس، نمیام! میگه شب عیده میخوایم دورهم باشیم. میگم نمیخوام بیام مگه بچه م که مجبورم ميکني همه جا بیام! چیزی نمیگه. نشستم لاک میزنم چون قراره بعد شام بریم مراسم پسر عمه که واقعا حوصله ی این یکی رو دیگه ندارم! بعد گوشی رو میگیرم دستم تا لاک خشک بشه منم چند تا وبلاگ بخونم. میگه اگه میتونستی از اون گوشی دل بکنی با ما میومدی!! و میره! و من میمونم و جمله ی مادر است دیگر.. :/

ادامه مطلب  

عشق  

وقتی مادر میگوید دست نزن یعنی دست نزن وقتی میگوید نرو یعنی نرو وقتی میگوید موتور را با سرعت نران یعنی آرم برو
وقتی گوش نکردی و بلایی سرت آمد یعنی حقت است که بروی گوشه ی قبرستان تویی که حرف مادر را ارجح نمیدانی باید از زندگیت دست بکشی مادر میداند چه میگوید این تو هستی که فکر و ذهن بچگانه ایت هیچ وقت بزرگ نمیشود و همیشه فکر ميکني ک بدت را میخواهد و نمیگذارد پیشرفت کنی
درست است ک گاها دیگر شور نگران بودن را درمی آورد ولی اگر این کار را هم نکند خی

ادامه مطلب  

سیویکمی :))  

سلام -_-
فقط بخاطر اینکه یک نفر گف غلط ميکني حذف کنی، حذف نمیکنم :|
شوخی کردم.. از بالا دستور رسید ک بمونم :)
 (البته قرارم نبود حذف کنم؛ میخواستم قفلش کنم و یه همچین چیزی! )
و گفتم هی تصمیم میگیرم وبلاگو ببندم باز پشیمون میشم؛ الان پشیمون شدم :/
و خلاصه ببخشید..
..
نمدی جدیدی ک ساختم این میباشد =/
خودم میدونم شارژر برعکسه :/)
..
ولی بازم خرگوش @_@
و دگر هیچ ~_~

ادامه مطلب  

قزلحصار  

امروز از جاده قزلحصار میرفتم یاد دوران سربازی افتادم سربازی تو زندان یعنی مرگ تدریجی روح مرگ تدریجی جهانی که قشنگ و زیبا تصور میکردی تازه میفهمی زیر پوست دنیایی که زندگی ميکني چه خبره محیط سرد  و نا مطبوعی که تمام سرما رو بین اون دیوارای بلند حبس کرده و تو نگهبانی که  گرمای بیرون داخل زندان نشه به ساعت نگاه ميکني که نمیگذره نظریه نسبیت انیشتین که میگه زمان نسبیه  یک ساعت تو زندان یک سال طول میشه اعدام آدما که شا

ادامه مطلب  

خدا خودش میدونه به کی چی بده!  

زنگ زده ام به دوستم، اول که مادرش گوشی را برداشت و با بغض و صدای گرفته جواب داد و بعد هم خود دوستم که آن هم بدتر از مادر مشخص بود چند ساعت گریه کرده که صدایش شده این. هرچه میپرسم چرا گریه ميکني؟ چی شده؟ فقط صدای گریه می شنوم. آخر متوجه شدم که بالاخره برادرش عازم شده است برای سربازی. میگفت مادرم غذا میپزد میگوید پسرم؛ لباس هایش را می بینید میگوید پسرم؛ هرکاری می کند این پسرم از زبانش نمی افتد. خودم هم که نشان نمی دهم اما صبح ها با کلی آرایش پف چشما

ادامه مطلب  

خدا خودش میدونه به کی چی بده!  

زنگ زده ام به دوستم، اول که مادرش گوشی را برداشت و با بغض و صدای گرفته جواب داد و بعد هم خود دوستم که آن هم بدتر از مادر مشخص بود چند ساعت گریه کرده که صدایش شده این. هرچه میپرسم چرا گریه ميکني؟ چی شده؟ فقط صدای گریه می شنوم. آخر متوجه شدم که بالاخره برادرش عازم شده است برای سربازی. میگفت مادرم غذا میپزد میگوید پسرم؛ لباس هایش را می بینید میگوید پسرم؛ هرکاری می کند این پسرم از زبانش نمی افتد. خودم هم که نشان نمی دهم اما صبح ها با کلی آرایش پف چشما

ادامه مطلب  

دلت برای چه کسی باید تنگ میشده است؟  

بیدار میشوی
به خودت صبح بخیر میگویی
برای خودت چای میریزی
تکیه میدهی به خودت
و فکر ميکني
دلت برای چه کسی باید تنگ میشده است؟
و چرا هیچکس
آنقدرها که باید خوب نبود
که بی او
این صبح شهریور
از گلوی آدم پایین نرود؟!
| رویا شاه حسین زاده |

ادامه مطلب  

نفرین پوچی  

زندگی در واقع یک گرداب است. تو را میکِشد، میچرخاند، گیج و دیوانه ات میکند... آیا نجات پیدا کنی یا در نهایت تو را ببلعد. زندگی یک گرداب است از فریب، ظاهرسازی، حبابهای توخالی، پوسته های نازک زیبا که روی پوچی کشیده شده.. پوچی ای که در پس همه چیز هست.هرچیزی با ظاهر زیبایش فریبت میدهد، برایش تلاش ميکني، به دستش می آوری.. بعد توی دستت ظاهر زیبایش را کنار میزنی که به عمقش دست پیدا کنی، و میبینی خالی است.ماهیت دنیا و زندگی همین است. هر چیز زیبایی تهی است.

ادامه مطلب  

نفرین پوچی  

زندگی در واقع یک گرداب است. تو را میکِشد، میچرخاند، گیج و دیوانه ات میکند... آیا نجات پیدا کنی یا در نهایت تو را ببلعد. زندگی یک گرداب است از فریب، ظاهرسازی، حبابهای توخالی، پوسته های نازک زیبا که روی پوچی کشیده شده.. پوچی ای که در پس همه چیز هست.هرچیزی با ظاهر زیبایش فریبت میدهد، برایش تلاش ميکني، به دستش می آوری.. بعد توی دستت ظاهر زیبایش را کنار میزنی که به عمقش دست پیدا کنی، و میبینی خالی است.ماهیت دنیا و زندگی همین است. هر چیز زیبایی تهی است.

ادامه مطلب  

شاهدان اعمال  

❓ببخشید مگه خدا نعوذ بالله فراموش کاره یا مثلا آلزایمر گرفته  که دو تا فرشته میزاره رویِ شونه آدم تا ثبت و ضبط کنه اعمالِ بنده ها رو؟ پاسخ
تویِ عالمِ ملکوت، چهره واقعیِ افراد با توجه به اعمالِ دنیائی شون نشون داده میشه و چیزی مخفی نیست: "یومَ تُبلی السرائر". لذا حتی بدون شاهد هم رنگِ رخساره در روزِ قیامت خبر میدهد از سرِ درون.
⛔️ زیاد بودنِ تعدادِ شاهدان از این باب نیست که خدا ناشنوا و نابینا باشه نستجیر بالله. بلکه از این باب هست که یک حسِ ر

ادامه مطلب  

شاهدان اعمال  

❓ببخشید مگه خدا نعوذ بالله فراموش کاره یا مثلا آلزایمر گرفته  که دو تا فرشته میزاره رویِ شونه آدم تا ثبت و ضبط کنه اعمالِ بنده ها رو؟ پاسخ
تویِ عالمِ ملکوت، چهره واقعیِ افراد با توجه به اعمالِ دنیائی شون نشون داده میشه و چیزی مخفی نیست: "یومَ تُبلی السرائر". لذا حتی بدون شاهد هم رنگِ رخساره در روزِ قیامت خبر میدهد از سرِ درون.
⛔️ زیاد بودنِ تعدادِ شاهدان از این باب نیست که خدا ناشنوا و نابینا باشه نستجیر بالله. بلکه از این باب هست که یک حسِ ر

ادامه مطلب  

شاهدان اعمال  

❓ببخشید مگه خدا نعوذ بالله فراموش کاره یا مثلا آلزایمر گرفته  که دو تا فرشته میزاره رویِ شونه آدم تا ثبت و ضبط کنه اعمالِ بنده ها رو؟ پاسخ
تویِ عالمِ ملکوت، چهره واقعیِ افراد با توجه به اعمالِ دنیائی شون نشون داده میشه و چیزی مخفی نیست: "یومَ تُبلی السرائر". لذا حتی بدون شاهد هم رنگِ رخساره در روزِ قیامت خبر میدهد از سرِ درون.
⛔️ زیاد بودنِ تعدادِ شاهدان از این باب نیست که خدا ناشنوا و نابینا باشه نستجیر بالله. بلکه از این باب هست که یک حسِ ر

ادامه مطلب  

شاهدان اعمال  

❓ببخشید مگه خدا نعوذ بالله فراموش کاره یا مثلا آلزایمر گرفته  که دو تا فرشته میزاره رویِ شونه آدم تا ثبت و ضبط کنه اعمالِ بنده ها رو؟ پاسخ
تویِ عالمِ ملکوت، چهره واقعیِ افراد با توجه به اعمالِ دنیائی شون نشون داده میشه و چیزی مخفی نیست: "یومَ تُبلی السرائر". لذا حتی بدون شاهد هم رنگِ رخساره در روزِ قیامت خبر میدهد از سرِ درون.
⛔️ زیاد بودنِ تعدادِ شاهدان از این باب نیست که خدا ناشنوا و نابینا باشه نستجیر بالله. بلکه از این باب هست که یک حسِ ر

ادامه مطلب  

اسباب بازی فروش  

اهم اهم... صدای واژه های مرا از اسباب بازی فروشی می شنوید. آمده ام چند وقتی امتحانش کنم! برای پول؟ هاها حرف چندرغاز و مرغابیست. آمده ام چند وقتی اینجا نزدیکتر با مردم ارتباط برقرار کنم. چون برای رسیدن به رویاهایم تجربه لازم دارم. و البته مرا سر ذوق می آورد ارتباط با بچه ها... بچه ها موجودات رویایی دنیای منند. سر و کله زدن باهاشان شرف دارد به سر و کله زدن با غیر آنها برای من(البته استثناهایی پیدا می شوند که خودشان هنوز بچه اند و مشتاق آنهایم) موجودا

ادامه مطلب  

اسباب بازی فروش  

اهم اهم... صدای واژه های مرا از اسباب بازی فروشی می شنوید. آمده ام چند وقتی امتحانش کنم! برای پول؟ هاها حرف چندرغاز و مرغابیست. آمده ام چند وقتی اینجا نزدیکتر با مردم ارتباط برقرار کنم. چون برای رسیدن به رویاهایم تجربه لازم دارم. و البته مرا سر ذوق می آورد ارتباط با بچه ها... بچه ها موجودات رویایی دنیای منند. سر و کله زدن باهاشان شرف دارد به سر و کله زدن با غیر آنها برای من(البته استثناهایی پیدا می شوند که خودشان هنوز بچه اند و مشتاق آنهایم) موجودا

ادامه مطلب  

نتیجه سهمیه میشه این !!  

داداشمو واسه وام ازدواج ثبت نام کردم
بعد ویرایشش کردم منتها از برگه ویرایش پرینت نگرفتم دیگه
ولی جواب نهاییش که اومد همون بانکی که موقع ویرایش زدم رو تایید کرده بود
حالا این آقایی که با سهمیه جانبازی شده کارمند گیر شده که نه حتما باید تو یه برگه باشن
و این سایتم دیگه اون برگه رو نمیده ولی زده کد رهگیری به شماره شما پیامک شده...
پیامکش هم هست بردم پیش رئیس بانک اون بیچاره قبول میکنه
ولی این آقا میگه نه...منم بهش گفتم الان میرم جعلش میکنم و زدم بی

ادامه مطلب  

یادگاری  

از جمله دلخوشی های من یادگاری های توستتسبیحت پیراهنی که برایم گرفته بودی که خیلی خوشرنگ است و بینهایت دوستش دارم پلیورتی شرت و ...آنها را با وسواس ته کمد لباسها چیده ام نمی پوشمشان تا خراب نشوند می دانم دیگر برایم چیزی نخواهی گرفت  اما لمس این یادگاری ها لذت  بخش است تو را تصور می کنم در حالی که توی بازار قدم می زنی به لباسها نگاه می کنی و مرا تصور ميکني که با آنها چه شکلی میشوم لبخند هم می زنی چشمهایت برق می زند بعدش تازه باید تا پست بروی ب

ادامه مطلب  

یادگاری  

از جمله دلخوشی های من یادگاری های توستتسبیحت پیراهنی که برایم گرفته بودی که خیلی خوشرنگ است و بینهایت دوستش دارم پلیورتی شرت و ...آنها را با وسواس ته کمد لباسها چیده ام نمی پوشمشان تا خراب نشوند می دانم دیگر برایم چیزی نخواهی گرفت  اما لمس این یادگاری ها لذت  بخش است تو را تصور می کنم در حالی که توی بازار قدم می زنی به لباسها نگاه می کنی و مرا تصور ميکني که با آنها چه شکلی میشوم لبخند هم می زنی چشمهایت برق می زند بعدش تازه باید تا پست بروی ب

ادامه مطلب  

خُنُک  

دلم میخواهد فحش بدهم خیلی آرام میکند آرام هم نکند میتوانم حس تنفرم را ارضا کنم به هر کسی ک میخواهم فحش میدهم و این به خودم مربوط است اصلا دوست ندارم روی کسی فحش دهم چون همان طور ک دوست ندارم کسی تخریب شخصیتم کند من هم دوست ندارم اورا تخریب شخصیت کنم ولی وقتی طرف رفت یا گوشی را قطع کرد یا به گونه ای از جلوی چشمانم گم شد اگر حرفی گفته باشد ک اذیتم کند دوست دارم تا یک ساعت فحشش دهم
مثلا بعضی از بلاگر های لوس و خودشیفته ای را ک فکر میکنند خیلی آدم ان

ادامه مطلب  

بامدادِ 7 شهریور  

با یه اکانت دیگه بهش پی ام میدم. میدونم این روزا حالش خوب نیست. یعنی خیلی وقته حالش خوب نیست. بهش میگم اگه حوصله دارین چند دقیقه حرف بزنیم باهم. بدون اینکه بپرسه شما یا اصلا چرا، قبول میکنه. حرف میزنیم. من میپرسم و اون تعجب میکنه. من حرف میزنم و میبینم برای نوشتنِ یه سطر جواب چقدر مینویسه و پاک میکنه. من حواسم بهش هست. آخرش میرسیم به بن بست. جایی که پای اعتماد و شناخت میاد وسط و به منِ ناشناس نمیتونه حرفشو بزنه. بهش میگم که درکش میکنم. ولی از ادامه

ادامه مطلب  

احوالات (11)  

آشفته بودم. بی دلیل. ارائه گروه رو باید آماده میکردم. به بهترین شکل ممکن. خداشکر ارائه خوب پیش رفت. هرچند الان که فکر میکنم مغزم کار نمیکرد. تنها پروسس های عادی. برگشتنی به شرکت هرچقدر سلول و انرژی بود سر صحبت با همکارهای برای سیستم دیتابیس جدید رفت. سه وعده غذایی را اسکیپ کرده بودم. البته از نظر من یک وعده بود. چون در طول روز بیشتر از یک وعده غذا نمیخورم. 
بحث شد، حرف زدیم. همینطور ذهنم بهم ریخته بود. انگار نمیداند که چه می‌گوید. میدانستم که چه م

ادامه مطلب  

احوالات (11)  

آشفته بودم. بی دلیل. ارائه گروه رو باید آماده میکردم. به بهترین شکل ممکن. خداشکر ارائه خوب پیش رفت. هرچند الان که فکر میکنم مغزم کار نمیکرد. تنها پروسس های عادی. برگشتنی به شرکت هرچقدر سلول و انرژی بود سر صحبت با همکارهای برای سیستم دیتابیس جدید رفت. سه وعده غذایی را اسکیپ کرده بودم. البته از نظر من یک وعده بود. چون در طول روز بیشتر از یک وعده غذا نمیخورم. 
بحث شد، حرف زدیم. همینطور ذهنم بهم ریخته بود. انگار نمیداند که چه می‌گوید. میدانستم که چه م

ادامه مطلب  

...  

همیشه فکر میکردم اگه مثلا من به ضعف خودم اعتراف کنم یعنی اینکه پذیرقتمش و از بندش آزاد شدم. ولی به تجربه، اینو فهمیدم که اعتراف کردن هم ارز پذیرش نیست، اعتراف کردن فقط اعتراف کردنه. و مثلا اگه تو آدم کمالخواهی باشی، اعتراف کردنت گاها به معنی شکسته نفسیست. ولی خب بقیه متوجه نمیشن، متوجه شکسته نفسی تو نمیشن، اونها میخوان تو را هر چه زودتر بشناسن، میخوان هر چه زودتر جای تو را توی طبقه بندی های ذهنشون پیدا کنن. و اعتراف یا شکسته نفسی های تو کارشو

ادامه مطلب  

پاسخ به شبهه وهابی :عصمت امیر مومنین علی علیه السلام قسمت اول  

شبهه وهابی:::::::::::
عصمت از دیگاه حضرت علی و شیخ الاسلام ابن تیمیه رحمه الله علیه.
یکی از اشتباهات شیعه دادن مقام عصمت به حضرت علی و امامان دیگر است به این معنی که این افراد دچار گناه،اشتباه،لغزش،نمیشوند و از همه چی آگاهی دارن و حتی فکر گناه هم به ذهنشون نمیاد .در صورتی که حتی در قران عصمت انبیا هم ذکر نشده و تنها میتوان گفت انبیا در آوردن وحی و تبلیغ دین و رسالت معصوم بودن ( ما ینطق عن الهوی). ولی در موارد دیگر از جمله امور دنیوی معصوم نبوده اند و

ادامه مطلب  

پاسخ به شبهه وهابی :عصمت امیر مومنین علی علیه السلام قسمت اول  

شبهه وهابی:::::::::::
عصمت از دیگاه حضرت علی و شیخ الاسلام ابن تیمیه رحمه الله علیه.
یکی از اشتباهات شیعه دادن مقام عصمت به حضرت علی و امامان دیگر است به این معنی که این افراد دچار گناه،اشتباه،لغزش،نمیشوند و از همه چی آگاهی دارن و حتی فکر گناه هم به ذهنشون نمیاد .در صورتی که حتی در قران عصمت انبیا هم ذکر نشده و تنها میتوان گفت انبیا در آوردن وحی و تبلیغ دین و رسالت معصوم بودن ( ما ینطق عن الهوی). ولی در موارد دیگر از جمله امور دنیوی معصوم نبوده اند و

ادامه مطلب  

پاسخ به شبهه وهابی :عصمت امیر مومنین علی علیه السلام قسمت اول  

شبهه وهابی:::::::::::
عصمت از دیگاه حضرت علی و شیخ الاسلام ابن تیمیه رحمه الله علیه.
یکی از اشتباهات شیعه دادن مقام عصمت به حضرت علی و امامان دیگر است به این معنی که این افراد دچار گناه،اشتباه،لغزش،نمیشوند و از همه چی آگاهی دارن و حتی فکر گناه هم به ذهنشون نمیاد .در صورتی که حتی در قران عصمت انبیا هم ذکر نشده و تنها میتوان گفت انبیا در آوردن وحی و تبلیغ دین و رسالت معصوم بودن ( ما ینطق عن الهوی). ولی در موارد دیگر از جمله امور دنیوی معصوم نبوده اند و

ادامه مطلب  

پاسخ به شبهه وهابی :عصمت امیر مومنین علی علیه السلام قسمت اول  

شبهه وهابی:::::::::::
عصمت از دیگاه حضرت علی و شیخ الاسلام ابن تیمیه رحمه الله علیه.
یکی از اشتباهات شیعه دادن مقام عصمت به حضرت علی و امامان دیگر است به این معنی که این افراد دچار گناه،اشتباه،لغزش،نمیشوند و از همه چی آگاهی دارن و حتی فکر گناه هم به ذهنشون نمیاد .در صورتی که حتی در قران عصمت انبیا هم ذکر نشده و تنها میتوان گفت انبیا در آوردن وحی و تبلیغ دین و رسالت معصوم بودن ( ما ینطق عن الهوی). ولی در موارد دیگر از جمله امور دنیوی معصوم نبوده اند و

ادامه مطلب  

هامون  

هفت و
نیم عصر، وسط تب و سرگیجه، مثل یک جنازه افتادم روی تخت. احتمالا می دونستی که
خسته ام، که بیمارم، که دلم گرفته از روزهایی که نبودم و ندیدمت، که اگر به خوابم
بیای آروم میشم، به خوابم اومدی. من و تو و نازنینت ردیف عقب یه
تاکسی توی شهر شما نشسته بودیم. هوا داشت تاریک میشد و تاکسی در حال عبور از یه
زیر گذری بود. تو در حال گپ زدن با نازنینت بودی و من خیره به تو. یه کم که گذشت
دست راستم رو آروم گذاشتم روی پای چپت. صورتت رو به سمت من برگردوندی و پرسیدی

ادامه مطلب  

اتفاق جالب حاجی در روضه زنانه  

رفته بودم یه روستایی
دعوتم کردن یه خونه ای
برای چند جمله سخنرانی
تو مجلس زنانه
ما هم بدون اینکه بدونیم کجا میریم
یا مخاطبمون کیه
همین طوری راه افتادیم طرف خونه ی اونا.
شروع کردیم سخنرانی
از قبل هم اصلا فکر نکرده بودم.
همین طوری شروع کردم به حرف زدن.
از اهمیت پرستاری از افراد فلج میگفتم.
از اهمیت رسیدگی به بیماران.
سخنرانی تمام شد
با خودم گفتم خاک بر سرت. نه قبلش میپرسی مخاطبت کی هست.
و نه قبلش مطالعه ميکني
اخه این حرفا بدرد این بندگان خدا می

ادامه مطلب  

که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی...  

یک عدد کیک پختم هزار لا! ولی از اونجایی که خانواده‌ی محترم، خامه دوست ندارن، خامه‌اش بسیار نامحسوس کار شده! البته خانواده‌ی محترم علاوه بر خامه، از شکلات، بخصوص تلخ هم دوری میجوین، ولی این خوشمزه واقعا جزء لاینفک زندگیه!

به نظرم میشه ازش یه کیک شیک درآورد و در آینده حتما به شکل‌های مختلف امتحانش میکنم. تزئین مزئین صففففر. فقط ریختم شکلاتو! و اونم پاشید به کل ظرفم... :) حالا اشکال نداره، یه معلم داشتیم میگفت تو دفتر خاطرات فقط فدایت شوم ننوی

ادامه مطلب  

منقوص (6)  

- روزها می‌گذرد و من بیشتر دارم می‌بینم که غرق در منفی می‌شوم. حسابم دارد همینطور پایین و پایین‌تر می‌رود. اصولاً دنیا جاییست که دست به هیچ چیز هم نزنی باز شکست خرده‌ای. همیشه در خسرانی. انّ الانسان لفی خسر. دلیلش هم واضح است. زمان پتانسیل بالایی دارد. هرچقدر هم بتوانی و تلاش کنی تنها قدری ازین پتانسیل را استفاده خواهی کرد. مابقی اش اتلاف است. اسم این را می‌گذارم قانون دوم ترمودینامکیِ زمان.
- دو شب است که مجدد شروع کردم به خواندن وبلاگ‌های

ادامه مطلب  

منقوص (6)  

- روزها می‌گذرد و من بیشتر دارم می‌بینم که غرق در منفی می‌شوم. حسابم دارد همینطور پایین و پایین‌تر می‌رود. اصولاً دنیا جاییست که دست به هیچ چیز هم نزنی باز شکست خرده‌ای. همیشه در خسرانی. انّ الانسان لفی خسر. دلیلش هم واضح است. زمان پتانسیل بالایی دارد. هرچقدر هم بتوانی و تلاش کنی تنها قدری ازین پتانسیل را استفاده خواهی کرد. مابقی اش اتلاف است. اسم این را می‌گذارم قانون دوم ترمودینامکیِ زمان.
- دو شب است که مجدد شروع کردم به خواندن وبلاگ‌های

ادامه مطلب  

منو دختر مردم!  

گفته بودم یه خاطره میگم از اتفاقی که منو دوستام به خاطر دختر بازی گرفتن
البته  بنده فقط ناظر بودم و بی خبر از همه جا!
این پست قرار بود ابتدا در مسابقه نمک شو شرکت کنه که بعد از نام نویسی اینجناب پشیمون شدم حالا به هر دلیلی:/
یه کلاس  داشتیم تو مدرسه ته خلاف کاری
هر روز اینا تو مدرسه یه حکایتی سرمون در میاوردن
یه رو بعد زنگ دوم اینا تو کلاسشون اسپری فلفل زدن اونم زیاد
نمیدونم برخورد داشتین با اسپری فلفل یا نه ولی در کل برخلاف قد و قواره کوچولو مو

ادامه مطلب  

احوالات (9)  

مترو شده برایم قصّه تکراری. با خودم فکر میکنم چطور من فقط از این همه تکرار مسخره خسته می‌شوم و خدا از دست تکرار اشتباهات آدم خسته نمی‌شود. عین تکرار یک مرحله از بازی کامپیوتری. وقتی که تکرار ميکني تا بازی را ببری. عموماً چندبار تکرار الگوریتم بازی را کلا به تو میدهد. هر روز مترو غر زدنهای آدم‌ها، دعواهایشان، تیکه انداختن‌هایشان همه تکراری است. فک نکن که قصّه‌ی تاکسی و بی آر تی چیز متفاوتی است. نه آن هم همین است.  گاه با خودم فکر میکنم که چطو

ادامه مطلب  

احوالات (9)  

مترو شده برایم قصّه تکراری. با خودم فکر میکنم چطور من فقط از این همه تکرار مسخره خسته می‌شوم و خدا از دست تکرار اشتباهات آدم خسته نمی‌شود. عین تکرار یک مرحله از بازی کامپیوتری. وقتی که تکرار ميکني تا بازی را ببری. عموماً چندبار تکرار الگوریتم بازی را کلا به تو میدهد. هر روز مترو غر زدنهای آدم‌ها، دعواهایشان، تیکه انداختن‌هایشان همه تکراری است. فک نکن که قصّه‌ی تاکسی و بی آر تی چیز متفاوتی است. نه آن هم همین است.  گاه با خودم فکر میکنم که چطو

ادامه مطلب  

واسطه فیض...  

دوسه سالی می شود که آبجی زهرا شروع کرده به حفظ قرآن، دو روز کلاسِ چهارساعته در یک هفتهو این افتخار نصیب من است که میزبان محیای چهارساله اش در این هشت ساعتِ هفته باشمآبجی زهرا عادت خوبی دارد. موقع شروع به حفظ هر صفحه ای، آن صفحه را تقدیم می کند به یکی از ائمه اطهار، یا بزرگی، یا شهیدی و یا دوستی...آن روز هم طبق معمول مدادش را دست گرفت تا بالای صفحه اسمی بنویسد... فکر کرد و نوشت: حضرت معصومه (سلام الله علیها) ... و ناخودآگاه فکری از ذهنش گذشت: "معلوم ن

ادامه مطلب  

برای یک عدد نیمچه مهندس :)  

وقتی پارسال داداش داشت می‌رفت شهرستان که در مسیر مهندس عمراً! شدن قدم برداره، من قایمکی نگرانش بودم! نمی‌دونستم قراره اونجا با چه آدمایی آشنا بشه و چه کارایی یاد بگیره. بخصوص که امسال با دوستاش خونه گرفتن و مسئولی هم بالاسرشون نیست. چند ماه قبل این نگرانی خیلی شدت گرفت. آخر هفته‌ها که برمی‌گشت خونه، انگار یه شیشه عطر رو خودش خالی کرده بود. تا قبل از اون هر هفته زبونمون مو درمی‌آورد تا لباس چرکاش رو بیاره بندازیم تو ماشین، تازه خیلی وقت‌ها

ادامه مطلب  

اندر حکایات ما و پشه ها!  

واقعا قصد ندارم از حوادث روزانه ی زندگیم بنویسم. اونایی که برای وقتشون میلی متری ارزش قائلند، بی زحمت متن رو نخونن
ولی دیگه بریدم
بریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از دست این پشه ها!
کل دیروز رو خونه نبودیم. ابتدا خانه ی مادری و سپس خانه ی مادرشوهری!
و وقتی شب اومدیم خونه با صحنه ی حمله ی سپاه داعشی پشه ها به خانه مان مواجه شدیم. به طرز وحشتناکی زیاد شده بودند.
و ما طبق توصیه ی مادرشوهر عزیز، پشه ب

ادامه مطلب  

بزن باران که وقت لایروبی است!  

روزهای خیلی بدی بود. مراسم این بنده خدای پست قبل تو خونه‌ی ما برگزار شد و من چهار روز پیاپی از صبح تا شب هر لحظه شاهد وقایع بودم. گریه‌های تموم‌نشدنی خانواده‌اش، غش و ضعف رفتن‌ها، جسدی که پنج ماه از مرگش گذشته و حجمش شاید از نصف هم کمتر شده بود، رفتار غیردوستانه‌ی خانواده‌ی مرحوم با همسرش (که برگه‌ی رضایت‌نامه رو امضا کرده بود) طوری که اصلا باهاش صحبت نمیکردن، دلسوزی‌های همه برای دخترهاش و و و...
به طرز وقیحانه‌ای از اعتقادات مردم سوء ا

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  >