در سوگ و غم حادثه قطار تبريز مشهد و ...  

نَم نَمِ حسرتی بر بام دلی نشست و سقف خواهشی از درون نمناك شد صاحب ِخانه از بغضِ خسته ای شیشه ی پنجره را در ،بخارِ نفس های ش شُست ، اما این ديوار فاصله بود كه تَرَك برداشت و رازِ حسرتُ ،خواهشُ بغض او را در سرنوشتی از گچ و خاك فرو برد ، ... علیرضا

ادامه مطلب  

 

ارتش چشمت هواى كودتا دارد به سرنیمه شب ها خواب من را مى كنُى آشفته تر
لرزه اندازد به رُكن دولت دل عشوه اتخیر باشد تازگیها رفته اى در كار شَر
خانه ات آباد مارا اینچنین ویران مكناى خودِ آشوب و چشمت فتنه را آغاز گر
مى كِشى پس مى زنى! آسیمه سر گُم مى شومسایه ام را مى زنى با تیر بر ديوار و در
باز مى آیى و حُكمِ بند من را مى دهىخسته ام بشكسته ام مرغ دلم بى بال و پَر
مى روم در جیب تنهایىِ خود تا مى شوممشق دلتنگى كنم هر نیمه شبها تا سحر
مى نمى گیرد مرا امشب

ادامه مطلب  

ابر خشت...  

چهر سال پیش كه اومد ایران،من شش سال بود كه درگیر معماری خاك و آتش بودم،هر رفرنسی از استاد رو كه مطالعه میكردم،اسم هومن یه جای كارهاش بود... استاد رو از دست داده بودم و برای من هومن تفاوتی با نادر نداشت... وقتی هومن چهارسال پیش اومد خونمون، سراپا تشنه فهمیدن بودم،انقدر رفته بودم توی ديوار كه هومن میدونست هر سوالی كه میپرسم دقیقاً چقدر بدبختی برای فهمیدنش كشیدم... راستش نمیدونم چرا ولی اون موقع نتونستم زیاد باهاش ارتباط برقرار كنم،كامل میفهمید

ادامه مطلب  

 

کاش می شد خنده را، تکثیر کردکاش می شد اشک را، تبخیر کردکاش می شد زندگی، تحریر کردکاش می شد عذر یک، تقصیر کردکاش می شد عشق را، تقدیر کردکاش می شد نقص ها، تعمیر کردکاش می شد نیمه ها، تکمیل کردکاش می شد غصه ها، تقلیل کردکاش می شد مهر را، تجلیل کردکاش می شد شعر را، تحلیل کردکاش می شد دردها، تقسیم کردکاش می شد هدیه ها، تقدیم کردکاش می شد قفل دلتنگی، شکستکاش می شد درب تاریکی، گسستکاش می شد بین مردم، بود و زیستکاش می شد مثل باران ها، گریستکاش می شد از

ادامه مطلب  

قصه های فراموش شده شهری خاکستری  

 تو شلوغی اول صبح مترو، وقتی مترو شلوغه. کنار ديوار وای میسی و به هل دادن های مردم نگاه میکنی و منتظر  قطار کمی خلوت بعدی میمونی . تو این زمان کوتاه تو ذهنت برای آدمایی که از جلوت رد میشن، قصه میسازی...  . . . قطار می‌آد و قصه های تو فراموش میشه...

ادامه مطلب  

داستان شیرین و قدیمی ناصرالدین شاه  

 
 
نقل است که ناصرالدین شاه وقتی به اولین سفر اروپایی خود رفت در کاخ ورسای و توسط پادشاه فرانسه- یکی از همین لویی هایی که امروز تبدیل به میز و صندلی شده اند- از او پذیرایی شد، بعد از مراسم شام، اعلیحضرت سلطان صاحب قران به قضای حاجتش نیاز اوفتاد و با راهنمایی یکی از نوکرها به سمت یکی از توالت‌های کاخ ورسای هدایت شد.
سلطان صاحبقران بعد از ورود به دستشویی هرچه جستجو کرد چیزی شبیه به “موال” های سنتی خودمان پیدا نکرد و در عوض کاسه‌ای دید بزرگ که

ادامه مطلب  

بدانیم  

اگر به جای گفتن:ديوار موش دارد و موش گوش دارد،بگوییم:
"فرشته ها در حال نوشتن هستند..."
نسلی از ما متولد خواهد شد که به جای مراقبت مردم، "مراقبت خدا" را در نظر دارد!
قصه از جایی تلخ شد که در گوش یکدیگر با عصبانیت خواندیم:
بچه را ول کردی به امان خدا !ماشین را ول کردی به امان خدا !خانه را ول کردی به امان خدا !
و اینطور شد که "امان خدا" شد: مظهر ناامنی!
ای کاش میدانستیم امن ترین جای عالم، امان خداست....

ادامه مطلب  

 

نفس هایم را به دهانت گره زده بودم ابرهای کافه بوی باران گرفت
بیست سال از قرارمان گذشته بود و هنوز نیامده بودیقاب های روي ديوار به حرف هایی که نزدند فکر می کردند تمامشان قبل از آمدن من مرده بودندشب از پشت پنجره صدایم می زد قول داده بودم کوچه های بی چراغ رابا شعرهایش قدم بزنم برخاستم سرفه های کافه را سر کشیدمو یاس های غمگین را به دست های تیره ی میز سپردم حالا صد سال از رفتن من گذشته است چشم هایم روي صندلی رو به رو جامانده اند اما تو هنوز نیامده ا

ادامه مطلب  

مصاحبه‌ی حسین پاینده درباره‌ی کتاب «نقد ادبی و مطالعات فرهنگی»  

مجله‌ی ادبی‌ـ‌فرهنگی کرگدن، شماره‌ی ۲۵، به تاریخ ۹۵/۰۸/۴:
نقد ادبی در تاریخ پُرفرازونشیب خود دوره‌های متفاوتی را تجربه کرده و در هر عصر و دوره‌ای بنابر اقتضای تحولات اجتماعی و جایگاه و کارکرد آثار ادبی در جامعه رويکردی متفاوت اتخاذ کرده است ... مدت مدیدی است که نقد ادبی دیگر با ارزش‌گذاری هیچ کاری ندارد و بیشتر رويکرد تحلیلی دارد. این رويکرد مخصوصاً در یکی از جدیدترین رشته‌های مطالعاتی با عنوان «مطالعات فرهنگی» شدت یافته است. در زمینه

ادامه مطلب  

 

 
بلاگفا بد کرده است،
زده است آرشیو همه ی بلاگ هایم را مانند این بلاگ پوکانده است.
شعر هایم را خورده است. نوشته های کج و کوله ام و همه آن چیز هایی که از خواندن دوباره اشان عشق میکردم را از من ستانده است. مگر میشود فراموش کرد ؟
بلاگفا خودش را دستی دستی مطرود کرده است. حقش هم همین است .
حالا همه میروند در تلگرام کانال های شخصی میزنند.
این هم یکجور با ديوار حرف زدن که هم دیده میشوی هم نه . هم خوانده میشوی هم نه . به مذاق من که سازگاری ندارد.
بلاگفا به ه

ادامه مطلب  

در کودکی دوست داشتی چیکاره بشی ورضایت از شغل فعلی........................................  

دوست داشتم معلم بشوم......و بچه های فامیل جمع میکردم تو حیاط و با گچ روي ديوار و....مینوشتم.در کودکی آرزو داشتم.در بعد از دیپلم در هنرستان من کمک مربی شدم.و بعد از چند ترم خودم مربی شدم.و کم کم در خانه آموزشگاه طراحی دوخت و لباس زدم.و خوشحال بودم و بعد ازدواج یه مدتی کار نکردم.و دوباره کار در سرای محله آغاز کردم.و کارهای کامپیوتری و....و در حال حاضر کارهای جهادی سرا را انجام میدهم و خوشحال هستمو قتی نیازمندان میبینم و خودم فراموش میکنم و مشکلی ندارم.

ادامه مطلب  

 

 
باغچه ی خانه ی ما خواب زمستانی ندارد و آفتاب آسمان سرزمینی که از آن من نیست ظهر ها چنان بروي نقش بهشت قالی پهن میشود که هرچه انتظار به قرار آمدن بارش زمستانی را از روياهایم حتا میرباید.
اصلا چه فرق میکند؟ زمستان که پیدا نیست ، اینجا هوا جز باد و خاک و طوفان شن هیچ دستاورد دیگری ندارد.
دکتر هایش هم مانند هایش حالشان همه خراب و بهمان است. 
دکتر مشاور، از دیدگاه مردسالارانه ما را تحلیل میکند. تحلیلش به درد جرز های ديوار خانه ی عمه ی بابایش هم نمی

ادامه مطلب  

کوچه گلشن قسمت صد و پنجاه و چهار  

  #کوچه_گلشن
#مرجان_ریاحی
#قسمت_صد_و_پنجاه_و_چهار
https://telegram.me/marjanstories
  
درست نبش  کوچه، ديوار روبه روي من، ديوارخرابه ای بود که از بس آجر هایش کج و کوله
بودند هر شعاری هم که با اسپری روي آن  می نوشتند قابل خواندن از آب در نمی آمد و حتا
شعار نویس ها هم دیگر کاری به کارش نداشتند، به خصوص که با گذرهرسال باد وباران تکه
ای از آجرها را می کند وکف کوچه می ریخت. این ديوار متصل به خانه ی غلامرضا بود.
چهلم غلامرضا که شد روي تمام ديوارها اعلامیه ی چهلمین رو

ادامه مطلب  

سقف کاذب آکوستیک مدارس نور مبین  

پروژه اجرای سقف کاذب کناف-ديوار و سقف کاذب آکوستیک- سقف کاذب Cleaneo Slotline
محل اجرای پروژه : شاهرود - بسطام
سیستم‌های بکار رفته : سقف کاذب کناف،ديوار و سقف کاذب آکوستیک،سقف کاذبCleaneo Slotline
 
 
اجرای پروژه سقف کاذب کناف با پانل های آکوستیک
 
 
پروژه مدارس موسسه فرهنگی نور مبین

ادامه مطلب  

..  

سلام زیباخوبی؟چه میکنی با دلتنگی من؟با بی قراری ام؟با غروبهایی که دم اذان جوری صدایت میکنمکه بی هیچ مکثی اشکم می چکد؟چه میکنی با خاطره هایمان؟با خاطره سحری های دو نفره مانبا قرار یک افطاری ساده که مهمانم کنی..با خاطره هدیه ای که هیچوقت به دستم نرسید..با خاطره نام من لای دفترهایت..با خاطره من،روي ديوار اتاقت،لای مداد رنگی هایت.....که عاشقشان بودینکند سراغشان نرفته باشی دیگر...نکند ذوقت را نادیده گرفته باشی
....حسی می گوید؛آخر یک روز می آید... که

ادامه مطلب  

 

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست .....                     عشق یعنی مهر بی چون و چرا ؛                    عشق یعنی کوشش بی ادعا .....                              عشق یعنی مهر بی اما اگر ؛                                      عشق یعنی رفتن با پای سر .....                                          عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست ؛                                              عشق یعنی جان من قربان اوست .....                                                     عشق یعنی خواندن از چشمان او ؛                       

ادامه مطلب  

قضاوت های شگفت انگیز حضرت علی (علیه السلام )  

 
 
در تعیین غلام از مولی
مردی غلامی به همرا داشت وبرای خطایی كه تز او سر زده بود اورا میزد.ان غلام عاصی شد وبه مولای خود گفت من بنده تو نیستم بلكه تو بنده منی
این مشاجره به درازا كشید گاهی مولی غلام را تهدیدمی كرد گاهی غلام مولی را تهدید می كرد تا وارد كوفه شدند مولی را گفت ای دشمن خدا بیا تورا تا نزد امیر المومنین ببرم تا او در میان من وتو حكم بفرماید
چون به خدمت ان حضرت امدند مولی گفت:این غلام من است گناهی كرده او را مجازات كردم اكنون بر من عاص

ادامه مطلب  

" آرامش سهم توست ..."  

شکست ها و نگرانی هایت را رها کن،
خاطراتت را،
نمیگویم دور بریز،اما قاب نکن به ديوار دلت...
در جاده ی زندگی، نگاهت که به عقب باشد،
زمین میخوری...
زخم بر میداری...
و درد میکشی...
دوست خوبم:
نه از بی مهری کسی دلگیر شو ... نه به محبت کسی بیش از حد دلگرم...
به خاطر آنچه که از تو گرفته شده، دلسرد مباش، تو چه میدانی؟
شاید ... روزی ... ساعتی ... آرزوی نداشتنش را میکردی...
تنها اعتماد کن و خود را به او بسپار ...
هیچ کس آنقدر قوی نیست که ساعت ها بر عکس نفس بکشد ...
در آینده ل

ادامه مطلب  

دوشنبه 1395/10/06  

به نام خدای مهربون
سلام به شما پدر و مادر گرامی
برنامه های امروزمون:
شعر زمستون
قصه در مورد زلزله و شناخت مناطق امن هنگام زلزله
نقاشی روي ديوار بوسیله پاستل
بازی تخم مرغ فکری اشکال( آموزش رنگها و شکلها)
گفتگو درباره فصل زمستان و آموزش ماههای زمستان
آموزش امروز: حیوانات وحشی
بازی کلاغ پر
مفاهیم ریاضی
صبحانه: نان و پنیر و گردو و شیر
ناهار: سبزی پلو با ماهی و زیتون به همراه سوپ
شب خوش....

ادامه مطلب  

 

به نام خدا
قضیه پست قبلی که خدا رو شکر حل شد و در کم‌تر از دو ماه همه چیز به خوبی پیش رفت.
همکار جدیدی دارم که بسیار دختر خوب و اکتیویه. این دومین باریه که همکار دار شدم. دفعه‌ی قبلی انسیه بود که خداروشکر خیلی با هم خوب بودیم و مرز کاری مشخصی داشتیم.
امسال کمی قاطی هست و این موضوع آزاردهنده است.
دو روز در هفته پیلاتس می‌رم. نزدیک به دو ساله که مشغول ورزش هستم. این نظم رو تو زندگیم خیلی دوست دارم.
عاشق برنامه ریزی کردنم. اینکه امروز باید چکارها بک

ادامه مطلب  

نمایشگاه شقایق مرادیان‌نژاد با عنوان «هاروست» در خانه‌ هنرمندان  

به گفته‌ی برگزارکنندگان، در این نمایشگاه ۳۵ عکس مستند سیاه و سفید در اندازه 100*70 سانتیمتر با موضوع اهدای عضو در ایران به روي ديوار می‌رود. عکاس در بیانیه نمایشگاه می‌نویسد:
«این مجموعه عکس، روایت قصه ژرف و عمیق بودن و نبودن است، حلول زندگی در تن دیگری، تولد یک جان شیرین و بشارت دیدن بهاران دیگر برای آنان که امید برایشان پایان یافته بود. قصه این عکس‌ها، اما تنها یک قصه نیست، سه روایت موازی است از قصه بدیع بخشش و ایثار...»
محمد ستاری (از گروه ع

ادامه مطلب  

گزارش فیزیکی کارورزی  

مساحت کل زمین : ۷۳۰۰ مترمربع
 
زیر بنای ساختمان آموزشی : ۱۵۰۰ مترمربع
مساحت محوطه سازی : ۲۵۰۰ متر مربع
طول ديوار کشی محوطه : ۳۴۰ متر
کل هزینه : ۸/۵ میلیارد ریال
سال تاسیس : ۱۳۲۸
سال بازسازی : ۱۳۸۸
تعداد کلاس کلاس ها : ۱۳
 تعداد دانش آموزان : ۳۲۵
 
  دبستان شهید مدرس دبستانی نوساز و دارای تجهیزات خوبی بود و جزء مدرسه های خوب شهر بود اما باز هم با یک مدرسه ایده آل فاصله داشت.

ادامه مطلب  

 

شب یلدا که میشد بابام می گفت یلدا سه شبه هول برتون نداره ،کنجد و شکر رو آماده می کرد گاز پیک نیک می ذاشت بغل دستش اینطور شب ها خونمون حال هوای عجیبی داشت وقتی بابا می شست تو ایوان پشت گاز پیک نیک حال هوای عجیبی داشت من فقط از اون شب سرما یادمه و تنبلی که حاضر نمی شدم گوشه ای از کار رو بگیرم ديوار کوتاه عمو جان منطقه ارتباطی بود بابام به مامان می گفت محترم امشب دیر کرده محترم یه خانم گیلانی بود با یه دنیا قدرت یه شیر زنی بود که بعد فوت عموم همیشه ک

ادامه مطلب  

نازِ معشوق دل‌آزار خریدن دارد  

خنده‌ات طرح لطیفی است که دیدن داردنازِ معشوق دل‌آزار خریدن دارد
فارغ از گلّه و گرگ است شبانی عاشقچشم سبز تو چه دشتی است! دویدن دارد
شاخه‌ای از سر ديوار به بیرون جستهبوسه‌ات میوه‌ی سرخی است که چیدن دارد
عشق بودی وَ به اندیشه سرایت کردیقلب با دیدن تو شور تپیدن دارد
وصل تو خواب و خیال است ولی باور کنعاشقی بی‌سر و پا عزم رسیدن دارد
عمق تو درّه‌ی ژرفی است، مرا می‌خواندکسی از بین خودم قصد پریدن دارد
اوّل قصّه‌ی هر عشق کمی تکراری‌ست!آخرِ قصّ

ادامه مطلب  

تکرار ...  

آخر همه حرفاش میرسه به فروش خونه ....
انگار مال منه ....
فکر کردم حرف تازه ای داره....جالب ترش اینه که دیگه اصلا بغض نمیکنم....عجیب عادت کردم به این تنهایی نحس
بعد از دوساعت پی ام رد و بدل کردن (قابل توجه دل لامذهب خودم که پی ام ها ....یعنی سارا تو حتی ارزش یه تلفن زدن ساده هم نداری چه برسه به یه ملاقات )تازه میگه اگه برگردم ممکنه مجبور بشم بخاطر بدهی خونه را بفروشم ....پوووفففف
دلم میخواست موبایلو بکوبم به ديوار ....ولی خانم و با شخصیت و بدون کارای محیرالع

ادامه مطلب  

سکوت درونی  

کنار آتیش نشستم و تکیه دادم به ديوار بعد کم کم لیز خوردمو راحت نشستم روي زمین با اینکه از آتیش فقط ذغالش مونده باز هم حراررتش پایم ررو سوزوند کمی خودمو جابه جا کردم دستمو دراز کردمو ب کمک تاچ پد لپ تاپ دکلمه زنده یاد خسرو شکیبایی رو که سهراب میخوند رو پلی کردم
نمیدونم باز چم شده بود اما هر چی که بود همه چیز جور بود که باز توی خودم غرق یشم
زمستون و نصف شب و آتیش و دکلمه خسرو و ماه که از لا به لای شاخه ها خوش رقصی میکرد
گه گاه صدای خنده بچه ها از د

ادامه مطلب  

خاطرات یک "خانم"فالگیر  

خاطرات یک فالگیر-تواب
شهین، خانمی 50 ساله، مطلقه و صاحب چهار فرزند است. او حدود ده سال فال می‌گرفته و از این راه کسب‌درآمد می‌کرده، اما چند سالی است، این حرفه را رها کرده است. ‌

شهین اکنون پرستار سالمند است. کار جدید به نظر دشوارتر از فالگیری است، اما شهین آنقدر از گذشته‌اش احساس گناه می‌کند که دیگر خیال ندارد تکرارش کند. با او گفت‌وگویی کوتاه داشتم و در این زمینه، از او سوالاتی پرسیدم که می‌خوانید:
چطور شد که فالگیر شدی؟
خانواده‌ام مرا

ادامه مطلب  

تفسیر اهنگ پونز  

*حالم این روزا حال خوبی نیستمثل حال عقاب،بیپروازعقاب در ادبیات نماد یه پرنده آزاده هست که بدون پرواز هیچ معنی ای ندارد*شکل حال ژوکوند بی لبخند، مثل احوال تار بی شهنازیکی از معروف ترین نقاشی های جهان به نام مونالیزا هست.(اثر داوینچی) این نقاشی تصویر صورت شخصی هست که درحال لبخند است.این لبخند به لبخند ژوکوند معروف هست. نکته مهم درمورد این اثر این است که این لبخند به قدری مرموز هست که پس از گذشت این همه سال هنوز بین شاد یا غمگین بودن این صورت بحث

ادامه مطلب  

فرهنگ و ادبیات سربازی  

جمعه        سوم اردیبهشت  1395     ساعت 17:30
سربازی واقعا یک دوره ی خاص از زندگیه که قابل مقایسه با دوره های دیگه نیست. آدم توی این دوره یک سری فرهنگ و رفتار رو یاد میگیره که از سربازهای قدیمی به یادگار مونده و همینطور نسل به نسل اومده و رسیده به ما. کاش هرکسی که این اصطلاحات و ادبیات رو ایجاد میکرد در کنارش اسم و تاریخ هم مینوشت تا معلوم بشه این آدم ادیب چه کسی هستش! اگه یه نفر نیاد سربازی و توی این جو خاص قرار نگیره، هیچوقت این فرهنگ رو لمس و درک

ادامه مطلب  

نتیجه ی ناصر الدین شاه ...  

 
      امروز صبح با مهندس کامرانی( نتیجه ی ناصر الدین شاه) رفتم محضر تا وکالتشون رو به عهده بگیرم... همسرشون خانم هایده صبا هم بودند... چندتا موضوع جالب برام پیش اومد: محضری که عموماً باهاش کار می کنیم از دوستان قدیمی ماست، تمام ديوارِ محضر با اسناد و مدارک تاریخی مزین شده بود، از اولین سند هایی که در ایران نوشته شده بود تا اولین چکی که در ایران صادر شده بود و ... عکس زیاد گرفتم، سر فرصت میزارمشون... چیزی که برای من و مهندس کامرانی جالب بود این بود

ادامه مطلب  

در گذار از روزها...عاشقی  

من نمیگویم حالم بد است نمیگویم خنده هایم زورکی ست ..نمیگویم تنهایی را دوست ندارم ...هیچ کدام این دروغ ها را نمیگویم ...اما دانستنِ راستش هم بدک نمیشود..من تنهایی را دوست ندارم ...من از تنهایی فرار میکنم بی آنکه خودم بخواهم تنها شده ام ‌...اما...خب فکر میکنم ...آدم نباید به همه راستش را بگوید انگار باید منتظر بمانم منتظر به باوری دروغ دروغی که فقط حال دلم را پیر میکند از ان پیر شدن های تنهایی از انهایی که من را بی خیال نبودنت میکند ...اما تو...بی ادب تری

ادامه مطلب  

شوالیه ...  

 
     همون اوایل رابطه، در مورد تو شنیده بود ... آدمی که قبلاً توی زندگی من بود، یه جوری باهاش رابطه برقرار کرده بود و به قول خودش زهر خودش رو ریخته بود ... ولی از ظن خودش گفته بود و من همون اوایل رابطم مسائل را کامل براش توضیح دادم. خب زندگی من انقدر فراز و نشیب داشت که این مسئله براش زیاد پر رنگ نباشه ... .
    هیچوقت داستان منو ایشون رسمی نشد ... و من تمام طول این سالها فقط دویدم ... دنبال خودم و تمام دنیایی که ازش فاصله گرفته بودم ،درس، کار، هنر ... ا

ادامه مطلب  

حرف  

دوستانش و  مردم غریبه همه و همه او را می ستودند و حتی با آن سن کمش الگوی رفتاری عده ای شده بود تنها مشکلی که وجود داشت این بود که خانواده اش قبولش نداشتند. البته قانونش همین است .وقتی در محیطی آرام آرام رشد می کنید افراد متوجه ی تغییرات ریز و جزئی شما که در نهایت یک تغییر محسوس می شود نخواهند شد. یعنی شما را همان کودکی می بینند که اولین روز تولد بخاطر بدنیا آمدنتان کلی به دردسر افتادند چون اصلا اراده ای از خودتان نداشتید .با این حال سعی داشت در ه

ادامه مطلب  

گزارش نهایی کاورزی 1  

  شب قبل کارورزی همه با شور و شوق آماده می شدن(1 عاطفی) برای فردا. یکی موهاش رو خط مینداخت یکی لباساش رو آماده می کرد منم بعد از یک ماه ریش هام رو زدم!!. سعی کردم زودتر هم بخوابم تا صبح به موقع بلند شم و سرحال باشیم ولی بچه ها ی خوابگاه ماشالله همیشه تا دیر وقت بیدار هستند و منم نتوانستم زود بخوابم. با وجود این صبح خیلی قبراغ و سرحال آماده شدم(1-1) و با بچه ها رفتیم سوار مینی بوس و آماده ی رفتن شدیم هنوز هم بچه ها نیامده بودند  بعضی بچه ها خواب آلود بو

ادامه مطلب  

گزارش اولین روز کارورزی  

 
 
عصر روز شنبه، اول آبان بود که ما سر کلاس مبانی آموزش هنر نشسته بودیم آقای بهرامی داشت درس می داد حول و هوش ساعت 5 بود که آقای پورامامی در زد و گفت بچه هایی که با آقای صرفه جو کارورزی دارید فردا صبح ساعت 7:30 جلو دانشگاه باشید که با مینی بوس به کارورزی برويد و اگر دیر کنید مینی بوس رأس همین ساعت حرکت می کند و شما جا می مانید. همهمه ای بین بچه ها ایجاد شد و همچنین خبر داد که بچه هایی که کارورزی با آقای سجادی گرفته اند باید فردا بیایند سر کلاس و هفت

ادامه مطلب  

کوچه گلشن قسمت صد و پنجاه وسه  

 
  #کوچه_گلشن
#مرجان_ریاحی
#قسمت_صد_و_پنجاه_و_سه
https://telegram.me/marjanstories
 
پسر کوچک نظری ها با یک کاسه ی چینی در دست که تویش دوتا نبات زرد رنگ گذاشته
بودند، پشت درخانه ی غلامرضا ایستاد و با یک دست ظرف را نگه داشت و با دست دیگر
زنگ خانه ی غلامرضا را زد. او ل کسی جواب نداد اما زنگ دوم را که زد مادر غلامرضا
در را باز کرد در حالی که چشم ها و صورتش خیلی پف داشت . پسر کاسه را به طرف مادر
غلامرضا دراز کرد و تند و تند گفت، مامانم گفتند این کاسه ی شله زرد خیلی وقت

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1